خرید بک لینک
به بهانه ی دیدن کارخانه ی هیولامن حس می کنم اگه از این هم تعریف کنم شاید متهم به خوش بینی بشم. اگه باور نمی کنین خودتون برین ببینین. دیدن و خوندن چیزی ازتون کم نمی کنه فقط قوی ترتون می کنه. پس خودتون برین ببینین و بفهمین وقتی بچه بودیم اون هیولایی که از کمد می اومد بیرون و ما رو می ترسوند، از کجا میاد. خودتون برین ببینین که در کمد اتاق بچگی شماها کجا می ره و چه بلاهایی سرش میاد. خودتون ببینین که هیولای بامزه هم وجود داره.اصلاً می دونستین بچه ها هم برای هیولاها خطرناکن؟ کافیه هیولا یه جوراب بچه از دنیای بچه ها با خودش بیاره. می دونین چی می شه؟ خودتون برین بب

برچسب: نویسنده: نرگس قاسمی تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 2:03

نمی دونم دارم چیکار می کنم! یکی بهم بگه چطور می شه اومد بیرون؟ لعنت به بیکاری که آدم رو مجبور می کنه به هر ریسمان پوسیده ای چنگ بزنه. چی فکر می کردیم چی شد!گفتم یه داستان نویس می شم که کتابش عین بمب صدا می کنه و بعد از اون هر چی می نویسه مثل آب فروش می ره و نشریه ها برای چاپ آتیش بازی هاش سر و دست می شکونن و بچه ها عکسشو رو دیوار اتاقشون می چسبونن و خلاصه خودش تک و تنها ویرا رو راه اندازی می کنه و تو کل دنیا آارش ترجمه می شن و اونقد اوج می گیره که فلانی افسردگی می گیره چرا ردش کرد و بر می گرده خواهش می کنه دوباره منو قبول کن و بعد ژست می گیره که نه تو منو تو بدتری

برچسب: نویسنده: نرگس قاسمی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 18:21

مال خیلی وقت پیشه: فردا تولد توست. نه تولد تو فرداست. دلم می خواهد روی باد بنشینی و بیایی با هم برویم زیر بارانِ گرمای تابستانی عرق کنیم. باد شال زردت را پرت کند آن طرف و تو بمانی و این همه پَرِ کلاغ روی سرت که پرواز می کنند.زلف بر باد مده تا ندهی بر بادمزلف بر باد بده تا بدهی بر بادمناز بنیاد مکن تا نَکَنی بنیادمناز بنیاد بکن تا بِکَنی بنیادمعرق دست هایمان با هم قاتی شود...نه نه نه انقدرها هم بی پروایی نمی خواهم. راضی ام به این که گاهی تو باشی و من باشم، بی آن که نگاهم کنی.راضی ام به این که:دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راستتا ندانند حریفان که تو منظور

برچسب: نویسنده: نرگس قاسمی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 18:21

حالم خوبه. سکوت من جلسه رو کر کرده بود. (خواستم یه جمله ی شاعرانه گفته باشم.)آخه آدم انقد عجول؟ خب یه کم دیرتر از خونه بیا بیرون که نیم ساعت زودتر نرسی انجمن. خب چه کاریه؟ (یکی اینو به من بگه)ای کاش زودتر داستانم تموم شده بود و من هم امروز داستان می خوندم. داستان کندوی بی کلانتر. زنبورهااااا. خدای من زنبورها. یاد مجید افتادم که می گفت: در مورد هر چی که بنویسی، حواسش بهت هست. یا دوسِت داره یا بلا سرت میاره.خودش داستان درنا کاغذی رو که نوشت، سادوکو ساساکی نزدیک بود گردنش رو بشکنه. ولی فکر کنم زنبورها منو دوست دارن و بابامو نه. از کنار من رد می شدن، دورم می پلکید

برچسب: نویسنده: نرگس قاسمی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 18:21

وای خدای من! همیشه فکر می کردم من چقدر خوره ی کتاب دارم و چقدر مطالعه م بالاست و آفرین به من و به به که چقدر خفنم. امروز فهمیدم نه روزی یک ساعت کتاب خوندن که نشد خوندن! این که نشد زندگی. مثل اینه که روزی یک وعده ی نصفه و نیمه غذا بخوری و بعد بگی وای ترکیدم انقد خوردم. مشکل ما اینه که خیلی زود قانع می شیم. خیلی زود از خودمون راضی می شیم. خیلی زود از خودمون خوشمون میاد. قبلاً با رزومه به خودم می بالیدم اما الان...الان احساس می کنم رزومه ی نحس و ضعیفی دارم که باید ازش دل بکنم. انگار که وجود نداره. باید از اول شروع کنم. اصلاً آدم چند وقت یک بار باید از اول شروع کنه. با

برچسب: نویسنده: نرگس قاسمی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 18:21

به بهانه ی دیدن inside outدو جور ترجمه شده بود. "ظاهر و باطن" - "بیرون و درون"چی باید بگم؟ هر چی از خوبیش بگم کم گفتم. اصلاً دلم می خواد در موردش حرف بزنم. ولی نمی دونم چی باید بگم. عالی بود. خیلی عالی بود.انیمیشن از یه سؤال شروع می شه که ما خیلی می پرسیم: تو سرت چی می گذره؟و این انیمیشن دقیقاً به این مطلب اشاره می کنه که: تو سر ما چی می گذره؟ مغز ما رو چند نفر اداره می کنن و برامون تصمیم می گیرن. شادی، غمگین، ترس، خشم و چِنِدِش. هر کدوم وظیفه ای دارن. شادی انگار بیش فعاله. غمگین اون اوایل دردسرساز به نظر می رسه. اون سه نفر دیگه هم فرعی هستن. شادی اجازه نمی ده غمگین به و

برچسب: نویسنده: نرگس قاسمی تاريخ: شنبه 20 شهريور 1395 ساعت: 18:21

صفحه بندی